غزاله اهوی دشت
تا ان روز سرنوشت خود را چنين ميپنداشتم تا ان روز زندگي را جز ان چه بود نمي انگاشتم امدي و هر ان چه بود در هم ريختي و من احساس كردم ديگر ان خوده هميشگي نيستم امروز نميدانم امدنت از اقبال من بود يا رفتنت دليلي بر ان كه يك روز دل بي پناهي را شكستم تو همون بودي كه من خوابشو ديدم تو هموني كه ميخوام براش بميرم تو همون فرشته اي از جنس ادم تو واسم نشونه از خداي عالم تو هموني كه تو خنده هام شريكي توي درد و غصه هام واسم طبيبي تو همون روياي پاكي كه توي شب هاي من بود.... تو يه قطره از خدايي خدايي تو همون بوديو هستي كه ميخوام براش بميرم از خدا خواستم هميشه پيشه تو اروم بگيرم تو واسم دنياي عشقي تو تموم لحظه هامي تازه ميشه رو هجومم وقتي كه تو پا به پامي از خدا ميخوام هميشه كه كناره تو بمونم شمع باش پروانه ميشم كه كناره تو بسوزم وقتي چشمات گريه ميكرد ارزوم بود كه بميرم كاش بودم كنارت اي گل تا كه دستاتو بگيرم تو يه قطره از خدايي خدايي
من گمان میکردم دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه اراستگی است من چه میدانستم هیبت باد زمستانی هست من چه میدانستم سبزه می پژمرد از بی ابی سبزه یخ میزند از سردی دی من چه میدانستم دل هر کس دل نیست قلبها صیقلی از اهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند بغض گریه تو چشمهام حرفای درد رو لبهام چه جوری باید بگم من بی تو دنیارو نمیخوام زده اتیش به وجودم غم دور از تو نشستن من که پیش مرگ تو بودم تو گرفتی من رو از من جز محبت من چه کردم؟ که شدی دشمن جونم تارو پودم رو سوزونده اتشی که کردی روشن بغض گریه تو چشمهام حرف درد رو لبهام چه جوری باید بگم من بی تو دنیارو نمیخوام رفتیو من غریب و تنها بی تو مجنونمو رسوا تو بیا ای نازنینم به تو خو کرده نفسهام فاصله بین من و تو شده اندازه دنیا تو بیا ای نازنینم تو امید بده به فردام در بنفشه زار چشم تو من ز بهترین بهشت ها گذشته ام من به بهترین بهار ها رسیده ام ای غم تو همزبان بهترین بهترین دقایق حیات من لحظه های هستی من از تو پر شدست اه! در تمام روز در تمام شب در تمام هفته د رتمام ماه در فضای خانه کوچه راه در هوا زمین درخت سبزه اب در خطوط درهم کتا ب در دیار نیلگون خواب ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام خیلی وقته دیگه بارون نزده رنگ عشق به این خیابون نزده خیلی وقته ابری پر پر نشده دل اسمون سبکتر نشده مه سرد رو تن پنجره ها مثل بغض توی سینه منه ابر چشمهام پر اشک ای خدا وقتشه دوباره بارون بزنه بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست کوه غصه از دلم رفتنی نیست حرف عشق تو رو من با کی بگم؟ همه حرفا که اخه گفتنی نیست خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده.... ساعت 7 بعد از ظهر پسر جلوی خونه 20دقیقست که نشسته ولی دیگه طاقتش تموم میشه بلند میشه زنگ آیفونو میزنه دختر:چیه حمید پسر:بابا یه ساعته منو این پایین کاشتیا چیکارمیکنی؟ دختر:بابا وایسا آخراشه دارم چمدونو میبندم دیگه پسر:چمدون واسه چی مگه کجا داریم میریم دختر:آخه این لوازم آرایشم زیاد بود گذاشتم تو چمدون وایسا دیگه آخراشه اومدم 45دقیقه بعد دختر:بله پسر:چیکار داری میکنی عروسی تموم شد بیا دیگه دختر:وایسا حمید این چمدون دومیم دارم میبندم دیگه پسر:مگه چندتا چمدون برداشتی؟ دختر:خب اون اولیه که واسه لوازم آرایشم بود این واسه لباسامه الان دیگه تموم شد اومدم 35دقیقه بعد دختر:چیه حمید پسر:بابا وقته پاتختیم گذشت جونه مادرت امون بده بیا دختر:راستش حمید بینه دو تا لباس موندم هر چیم زنگ میزنم از شیما بپرسم گوشیش اشغاله پسر:تروخدا زود یکیو بپوش بیا، فقط بیا دختر: حمید وایسا گوشیم داره زنگ میخوره فکر کنم شیماست اومدم 40 دقیقه بعد دختر با دوتا چمدونو کلی نازه عشو داره میاد بالاخره ماشینشون حرکت میکنه ساعت 10:20دقیقه شب همین چند روز پیش، "یولیا واسیلی اِونا" پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم. دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، میكنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا . . . یكی و یكی. عاشقانه به لبت, به گیسوانت, بگمان ابروانت, بفسون دیدگانت به قشنگی لبانت, به سپیدی دهانت, بدل سخت چوسنگت, بدوچشم سبز رنگت, بنوای تارو چنگت, بجمال آب ورنگت , بدوگفته قشنگت. که تو را زجان پرستم؟ به قطار کاروانها, بامیر ساربانها, بعروس آسمانها, بصدای نیستانها, بنشاط باغبانها, بصفای گلستانها. که تو را زجان پرستم؟ بخدای کس ندیده, بقشنگی دودیده, به غمی کز تو رسیده, بشب نوروسپیده, بعناب خوش بریده که تو را زجان پرستم؟ بکمال روح انسان, بحیات جسم, بتمام اهل کیهان, بصدای رعد و طوفان, به نسیم عهدوپیمان, که تو را ز جان پرستم؟ بخدای جسم روح, بخدای آسمانها, بتمام کهکشانها, بستارگان روشن, بنگاه پرشکوهت, بکبودی افقها. که تو را ز جان پرستم؟ بتمام عشق هستی, بتمام آرزوها, بتمام خاک دنیا, بخدا اگر بخندم, بخدا اگر بنالم, توئی آخرین نگاهم, توئی آخرین بهارم که توئی بهارم عمرم پسر:بخشید شما چند سال دارید؟ دختر:راستش من تازه رفتم تو بیست سالگی شما چطور چند سالتونه؟ پسر:من بیستو سه سال تمام.ببخشید میتونم یه سوال خصوصی بپرسم. دختر:بله بفرمایید؟ پسر:ببخشید شما تا حالا دوست پسری چیزی نداشتید دختر:نه اصلا،من از این کارا اصلا خوشم نمیاد من تا حالا حتی به یه پسر غریبه نگاه نکردم چه برسه حرف بزنمو دوست بشم.ببینم مگه شما تا حالا دوست دختر داشتید؟ پسر:نه نه اصلا من اهل اینکارا نیستم الانم اولین باره که رخ به رخ یه دختر نشستم کلیم از خجالت عرق کردم دختر:واقعا جای تحسین داره که یه پسر همسن شما تا حالا دوست دختر نداشته پسر:بله ممنون آخه راستش منم مثل شما از این کارا خوشم نمیاد در ضمن شمارم باید تحسین کرد چون الان سخت میشه دختری به پاکیه شما پیدا کرد دختر:راستش من اصلا از صبح تا شب تو خونه ام الانم که دارم با شما صحبت میکنم کل بدنم داغ شده از خجالت پسر:ببخشید یه سوال دیگه؟ دختز:بله بفرمایید پسر:جقدر چهره شما برای من آشناست؟ دختر:راستش منم میخواستم همینو بگم چهره شماام برای من خیلی آّشناست احساس میکنم تازگیا دیدمتون پسر:تازگیا، آخه کجا من این اواخر فقط یه مهمونی دوستانه بودم دختر:آره احساس میکتم تو یه مهمونی دیدمتون پسر:ببخشید شما تو مهمونی حسام نبودین دختر:چرا از طرف دوستم شیما دعوت شده بودم ببینم شما همونی بودی که کت شلوار سفید پوشیده بودی درسته پسره: بله شماام همونی بودی که یه لباس نیم تنه قرمز با یه شلواره استرج گلبهی پوشیده بودی درست گفتم دختر:آره کاملا درسته چه خوب یادته پسر:خب من همونیم که وقتی چراغو خاموش کردن اومدم وسط باهاتون رقصیدم دیگه دختر:نمیدونم من اون شب با خیلیا رقصیدم شما کدومش بودید پسر:بابا من همونی بودم که دست انداختیم کمر همدیگه و کلی اون وسط چرخیدیم تازه بعدشم رفتیم طبقه بالا باهم آب جو خوردیم دختره:آره عجب شب خوبی بود اون شب و...
به او گفتم: بنشینید"یولیا واسیلی اِونا"! میدانم كه دست و بالتان خالی است امّا رو دربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل.
نه من یادداشت كردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه كنید.
شما دو ماه برای من كار كردید.
- دو ماه و پنج روز
دقیقاً دو ماه، من یادداشت كردهام. كه میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه میدانید یكشنبهها مواظب "كولیا" نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید.
سه تعطیلی ... "یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میكرد ولی صدایش در نمیآمد.
سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم كنار. "كولیا" چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب "وانیا" بودید فقط "وانیا" و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید.
دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق كنید. آن مرخصیها ؛ آهان، چهل و یك روبل، درسته؟
چشم چپ "یولیا واسیلی اِونا" قرمز و پر از اشك شده بود. چانهاش میلرزید. شروع كرد به سرفه كردنهای عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت.
و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید.
فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی كنیم.
موارد دیگر: بخاطر بیمبالاتی شما "كولیا " از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بیتوجهیتان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهای "وانیا " فرار كند شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میكردید. برای این كار مواجب خوبی میگیرید.
پس پنج تا دیگر كم میكنیم.
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید ...
"یولیا واسیلی اِونا" نجواكنان گفت: من نگرفتم.
امّا من یادداشت كردهام.
- خیلی خوب شما، شاید …
از چهل ویك بیست وهفت تا برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلك بیچاره !
- من فقط مقدار كمی گرفتم.
در حالی كه صدایش میلرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم ... ! نه بیشتر.
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت.
به آهستگی گفت: متشكّرم!
جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟
به خاطر پول.
یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است كه متشكّرم؟
- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم، یك حقهی كثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده.
ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است.
بخاطر بازی بیرحمانهای كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود به او پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگــــو بود.
| :قالبساز: :بهاربیست: |



